مؤلف مجهول

56

تفسير قرآن پاك ( فارسى )

وز خواجه ابو جعفر مفسر شنيدم - رحمة اللّه - كه وى گفتى ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ سبب اين تفريق آن باشذ كه كسى به نزديك زنى آيد مرو را گويد من ترا جادوى [ 43 ] آموزم ، يا از بهر تو جادوى كنم تا شوى تو مر ترا دوست گيرد ، و اين زن بدان رضا دهد و يا آن بياموزد ، بدين اعتقاد جادوى مرتده گردد ، و از شوى خويش به اين گردد . اينك جدايى افتاد و آنگه برين استشهاد آوردى از قول خداى عز و جل وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثاتِ فِي الْعُقَدِ آنكه آن زنكان كه ريسمانها گره كنند و اندران مىدمند و آن را زبان‌بند نام مىكنند ، اين زن بيچاره بدان اعتقاد كند از اسلام بيرون آيد وز شوى جدا شود . شرى بيش‌ازين مخواه . الحكايت - گفت خواجه‌ى امام - رضى اللّه عنه - كه اندر بعضى از تفسيرها چنان سماع كرديم كه زنى به نزديك عايشه آمد - رضى اللّه عنها - و گفت كه شوى وى زنى ديگر كرده بود ، و مرا رشك « 1 » مىرنجه داشت . زنى مرا گفت : من ترا به جايى برم كه ترا چيزى آموزند كه بر شوى خوانى ، آن زن را دست باز دارد . شب اندر آمد ، دو سگ يا دو گربه بياورد ، و اللّه اعلم . يكى خود برنشست و يكى مرا نشناخت 47 . رفتيم تا به جايى رسيديم كه دو شخص ديديم نگوسار آويخته ، مرا پيش ايشان برد و بيستانيد . ايشان آواز كردند كه مياموز آنچه ما گوييم كه كافر شوى . گفتم لا بد مرا مىببايد كه بياموزم مرا گفتند اگر لا بدست شو ، به نزديك آن تنور شو ، به مانند تنور جايى ديدم . چون فراز رفتم ، بترسيدم ، بازگشتم ، گفتم : شدم به نزديك تنور . گفتند : چه ديدى ؟ گفتم : هيچ‌چيز نديدم .

--> ( 1 ) . وى : بالاى سطر با خط ديگر .